...فصلی به گرمی تابستون
مطالب جدید
باری از دوش نگــــــــــــاهـــــــی کم کنیــــــــــــــم فاصلــــــــــــــــه هــــای میــــــــــان خویش را با خطــــــــــوط دوستی مبهـــــــــم کنیــــــــم کاش مثـــــــل آب،مثــــــــــل چشمه سار گوشـــــــــــه ی نیلــــــوفـــــــری را تر کنیــــم ما همــــــــه روزی از اینجــــــا میرویــــــم کــــــــــاش این پرواز را بـــــــــاور کنیــــــــم منو اواره ی این جاده ها کرد نمیدونم کجا ی شب اسیرم کجا باید نشونیشو بگیرم میون مرز و رویا و حقیقت نمیدونی چقدر تن سوزه هجرت هنوزم خاطراتم رو می گردم دلم گم شد ولی پیدات نکردم چه زیبا میشه دنیای حقیرم اگر باشی و دست تو بگیرم تو این غربت پر پرواز من باش تمومه مهلتم ،دنیا ی من باش عشق، تن به فراموشی نمی سپارد مگر یک بار برای همیشه! جام بلور ،تنها برای یک بار میشکند . میتوان شکسته هایش را،تکه هایش را ، نگه داشت اما شکسته ها ی جام تکه های تیز برنده دگر جـــــــــــام نیست !!؟ احتیاط باید کرد. همه چیز کهنه می شود و اگر کمی کوتاهی کنیم عشــــــــــق نیز بهانه های جای حس عاشــقانه را خوب می گیرد. در آن موقع که طلیعه خونین شفق حاشیه افق را به رنگ گل سرخ در می آورد تا آن هنگام که موج ظلمت این نقش بدیع را در غرقاب شب فرو می برد من لب به ستایش تو می گشایم و زبان به نام تو می گردانم... پیوستن است,پیوستن به اصل روشن خورشید و ریختن به شعور نور طبیعی است آسیاب های بادی می پوسند چرا توقف کنم؟؟؟ با تو بودن، همیشه پر معناست بی تو روحم گرفته و تنهاست با تو یک کاسه آب یک دریاست بی تو دردم به وسعت یک صحراست با تو بودن پر معناست.... با تو آسان هزار کار خطیر با تو ممکن جهاد با تقدیر بی تو،با غم،برهنه همچو کویر با تو یک غنچه،دشتی از گلهاست با تو بودن همیشه پر معناست.... ای تو ،تعریف ناپذیرترین بی تو ،من ،کوچک،حقیرترین از آسمان خواهم گذشت... و از زمین و از مرز انسان بودن.... و عشق روزی در دریای نگاه تو غرق و با تو یکی خواهم گشت. به سوی تو می آیم چراغی می خواهم تا روشنایی راه تاریکی ام باشد... و امیدی شعله ور که فروزان وجود تاریکم... به سوی تویی که در هر لحظه ام عاشقانه نهفته... و نبض دقایق خالی از وجود نور امید منی.... تویی که به وسعت یک قلب عاشق... و به اندازه ی پاکی واژه ها صبور... خواستنی ترین اشتباه چشمانم... و من می خواهمت به خاطر اثبات توانایی دستان ناتوانم.......... با کوه غمت سنگ تر از دامن الوند بشکوه تر از کوه دماوند غرورم یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است تنها سر مویی از سر تو دورم ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش تو قاف قرار من و من عین عبورم بگذار به بالای تو ببالم کز تیره ی نیلو فرم و تشنه ی نور ... می توان معتقد به معجزه بود وخوشبخت ولبریز از امید واراده ای برای ساختن این امید دور در وجود خسته از تنهایی جستجو کرد می توان در آرزوی پرواز بود و یک دریا که قدرت محصور کردن آسمان را داشته باشد... می توان آسمانی بود و یا خیس از وجود دریا و سخت دریایی ... می توان عاشق بود عاشق زندگی........
| Design By : shotSkin.com |

